توهم جاودانگی ،بحران و زوال خودکامگی

سیدمهدی میرقیّوم نیا

۱-پرویز راجی ، آخرین سفیر دولت شاهنشاهی در لندن و نویسنده ی کتاب «خدمتگزار تخت طاووس» ، در یادداشت روز یکشنبه ۴ژوئن ۱۹۷۸(۱۴خرداد۱۳۵۷) ، ضمن اشاره به مکالمه ی تلفنی خود با هویدا ، می نویسد :

موقعی که از هویدا راجع به جریان تظاهرات(پانزده ی خرداد ۵۷) سووال کردم؛جواب داد: «کسی آن ها را جدی نمی گیرد؛ چون رهبران مذهبی، مخالف شان هستند.»

با این که دلم می خواست حرف های هویدا را باور کنم؛ ولی احساس می کردم که گفته هایش نمی تواند واقعیت داشته باشد.  

 ۲-احمدعلی مسعودانصاری، از خویشاوندان نزدیک فرح و از مقربان دربار پهلوی ، در کتاب «من و خاندان پهلوی» گزارشی از سفر تفریحی خاندان سلطنتی به جزیره ی کیش ،در نوروز سال ۱۳۵۷ارائه می دهد. او در این کتاب با اشاره به اختلافات پیشین امیرعباس هویدا(رئیس دولت سابق) و جمشید آموزگار(نخست وزیر وقت)، از گفتگوی خود با هویدا در این سفر ، می نویسد:

« در عید ۵۷ شاه و فرح در کیش بودند و هویدا هم آن جا بود و خود من هم بودم، یک روز در ویلای اختصاصی شاه ، من و هویدا در اتاقی تنها شدیم و به خاطرم هست که شاه نیز در اتاق مجاور در استراحت بود. آن روز در فرصتی که پیش آمده بود، رک و بی پرده به هویدا گفتم که آموزگار عقیده دارد که شما چوب لای چرخ دولت او می گذارید و به گمانم حرفش بی پایه هم نیست و گفتم : این کارهایی که می کنید؛ عاقبت خوشی ندارد و می بینید که رفته رفته دارد دامنه تشنج ها وسیع و گسترده می شود . هویدا با همان ژست همیشگی اش بدون این که در صدد تکذیب برآید گفت خیالت راحت باشد؛ این حوادث زودگذر است و در ایران دو نفر هم با هم جمع نمی شوند که اتفاق و اتحادی داشته باشند...

آن روز البته نتوانستم هویدا را متقاعد کنم و او بر عقیده اش ماند که مردم با هم وحدت ندارند و این مسائل پیش آمده ، عارضه ی زود گذری است و بازی روزگار را ببینید که برای این که خلاف این حرف بر وی ثابت شود ؛ یک سال طول  نکشید که هویدا سر را باخت.»

***

اغلب مستبدان تاریخ ، در ایام حکومت خود می پندارند که حاکمیت شان جاودانه است. بیماری توهم جاودانگی و سرمدی بودن حاکمان مستبد ، آن چنان مزمن است که تا سقوط کامل خودکامگی ادامه دارد. از سویی خودکامگان، همیشه خواستار برقراری نظم و سکون قبرستانی برای ادامه ی حکومت خود هستند. از سوی دیگر جامعه و مردم زنده و پویای آن ، دیسیپلین گورستانی را بر نمی تابند. پیامد این تعارض، تنش و بحران اجتماعی، سیاسی ، فرهنگی و... است و تعمیق این بحران ها ، آتش کشمکش را شعله ورتر می کند.

  از تفاوت های عمده ی دو نوع حکومت مردم سالار و خودکامه ، روش برخورد آنها با این بحران هاست. حکومت های مردم سالار دائما می کوشند که با تکیه بر نقش محوری مردم در اداره ی جامعه ، اساسا دامنه ی مطالبات مردم به بحران های سیاسی-اجتماعی کشیده نشود. اما اگر به هر دلیلی در روابط بین حکومت و جامعه، بحران بروز کرد؛ حکومت مردم سالار وظیفه ی خود می داند که با شناخت دقیق بحران و به کمک روش های مسالمت آمیز ، گفتگو و انواع شیوه های انسان دوستانه و با کمترین هزینه، در صدد «حل» بحران برآید! مدیریت بحران از عمده ترین مباحث دانش سیاسی مدرن است.

حاکمیت های استبدادی اما،

 اولا : به دلیل ماهیت جبارانه و رفتار خودکامانه ی خود،  دائما بحران زایی می کنند. اما وجود بحران را منکر شده و وضعیت را عادی می بینند.بدتر از آِن دلسوزان مدعی وجود بحران را به سخره می گیرند!

 ثانیا:  در صورت آشکار شدن بحران ، تمایل به دیدن آن ندارند و دامنه و شدت آن را بسیار محدود جلوه می دهند.

ثالثا: اگر بحران گسترده تر شود ، حاکمان خودکامه ، عوامل اصلی و محرکان  بحران را به خارج از مرزها و بیگانگان نسب می دهند تا توجیه ای برای سرکوب داشته باشند.

رابعا: در برخورد با بحران، مقصود مستبدان حل بحران نیست ؛ بلکه جمع کردن و خاتمه دادن بحران است. یعنی پاک کردن صورت مسئله به جای حل آن.

بدیهی است که با ختم ظاهری بحران ، به جای حل آن ، بحران به صورت آتش زیر خاکستر ، با مطالبات بیشتر و گسست عمیق تر در زمان و نقطه ای دیگر سر بر می آورد.