سلطه جويي سياسي

سيد مهدي ميرقيّوم نيا

        در ((هايد پارک)) لندن گورستاني است با نام گورستان وزراء . در آنجا نخست وزيران و شخصيت هاي بلندپايه سياسي انگلستان آرميده اند. معروف است که فرداي روزي که وينستون چرچيل براي هميشه از مقام نخست وزيري انگلستان کناره گرفت؛ جانشين خود(آنتوني ايدن) را براي صحبت کردن و قدم زدن به اين پارک دعوت کرد. زماني که  آن دو به گورستان وزراء رسيدند؛ چرچيل خطاب به ايدن مي گويد که :

        (( آقاي نخست وزير! مي دانيد که در اين گورستان تعداد زيادي از نخست وزيران بزرگ ، وزيران ، دولتمردان و سياستمداران برجسته ي انگليس خفته اند. آنها زماني که بر سرکار بودند و مصدر امور ؛ چنان تصور مي کردند که گويي اگر روزي از دنيا بروند؛ همان روز، روز سقوط انگلستان خواهد بود! و اين کشور از صحنه گيتي محو خواهد شد! اما شما ملاحظه مي کنيد که امروز همه ي آنها در زير خاک سرد و گور تاريک جاي گرفته اند؛ اما انگلستان همچنان زنده، قدرتمند و محکم  برسر جاي خود ايستاده است! ))

        از پيامدهاي منفي صعود از نردبان قدرت اين است که براي صاحب قدرت به تدريج اين پندار به وجود مي آيد که هيچکس هم پايه ي او در حوزه ي اقتدارش نيست!و توانايي هايش منحصر به فرد است!  بي شک قدرتمدار هر چه بالانشين تر شود اين توهم بيشتر مي شود!  او به مرور خود را تافته ي جدابافته ي عرصه قدرت مي انگارد! تقويت اين تصور غلط تا آنجاست که اگر شخص به بالاترين مراکز قدرت و تصميم گيري دست يابد؛ سرنوشت خود را عين سرنوشت کشور مي بيند! همان گونه که چرچيل اين سياسي مرد بي بديل ، حکيمانه به ايدنگفته بود ؛ شخص قدرتمند به آنجا مي رسد که نمي تواند وجود کشور را بدون وجود خود تصور کند. به ياد آوريم که چگونه آخرين ديکتاتور پهلوي در آخرين روزهاي حاکميت خود به صراحت ادعا مي کرد که با رفتنش، ايران به(( ايرانستان)) تبديل مي شود! و اين نقطه ي اوج  بازتوليد جباريت در عرصه ي سياست است! ديکتاتور با گذشت زمان مي انگارد که کشور ملک طلق اوست و همه منابع اقتصادي ، فرهنگي ، نظامي ، سياسي و... مي بايست تابع اميال بي چون و چراي او باشد.

          در جوامع استبدادي آثار منفي اين سلطه جويي به مراتب بيشتر است. درچنين جوامعي به دليل همه گير شدن اخلاق ديکتاتوري، اين صفت در همه ي سلسله مراتب قدرت و غير آن وجود دارد. اغلب مسوولان حتي در پايين ترين سطوح ، مي پندارند که در صورت غياب شان ، سيستم حوزه مسووليت شان دچار مشکل شده وفرو مي ريزد! حتي کارمند جزء يک اداره گمان مي کند که اگر او کنار رود، هيچگاه جايگزين مناسبي نخواهد داشت. يا نماينده اي که يک يا چند دور به پارلمان راه يافته ، در مکنونات قلبي خود مايل است که حتي به قيمت متوقف شدن قانون کشور و تعطيل مردم سالاري ،کسي جانشين او نشود و... . 

       مشکل اصلي اين است که در جوامع استبدادي همواره اين مسئله بوده است که ((چه کسي حکومت کند؟)). چاره چيست ؟ حداقل دو قرن اخير، جهان شاهد تلاش پي گيرانه براي پيشگيري از ابتلاي جوامع به آفت استبداد و زدودن آن بوده است. کوشيده اند که قوانيني وضع و اجرا شود که مطابق آن فرآيند توليد جباريت مهار شده و آثار منفي آن به حداقل برسد. بررسي جزييات اين کوشش ها، از حوصله ي اين نوشته خارج است ، اما به اشاره مي گويم مجموع تلاش ها متوجه اين نکته شده است که قبل از طرح مفهوم ((چه کسي حکومت کند؟))،  بايد به طور جدی به اين مسئله پرداخت که((چگونه بايد حکومت کرد؟)).  

      به گمان نگارنده ، با وجود همه ي اين تلاش ها، همچنان  بشريت توليد کننده ي استبداد است. اگر چه ممکن نيست بتوان آثار منفي  سلطه جويي انساني را به طور کامل زدود ، اما مدنيت حکم مي کند که با همت عمومي و تدوين قوانين عادلانه و نظارت عملي و مستمر مردم، اين آثار به حداقل برسد. اميدوارم.